تبلیغات
جدیدترین لینك ها ، مطالب و لوازم - داستان زن و شوهر و غول چراغ
1 آذر 90  ساعت 14 و 41 دقیقه و 52 ثانیه

مجله اینترنتی نازلی عنوان مطلب : داستان زن و شوهر و غول چراغ

داستانی جالب از یك زوج جوان تحصیلكرده در یكی از سواحل تفریحی :

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَق ! شیشه میشکنه .
مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی ؟
دو تایی راه می افتن طرف خونه . به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه ، مرد در میزنه ! یک صدایی میگه بیان تو ! میرن داخل و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته . شوهر توضیح میده... که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم .
مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست ، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم. پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم.
اول به شوهر می گه که آرزو کنه . مرد کمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 100 میلیون تومان حقوق بگیرم.
غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه . تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 100 میلیون تومان خواهی داشت .
بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم.
غول میگه : این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت . و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه : من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم !!!
زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه . اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست . هرچی تو بگی. میدونی که فقط تو و بغل تو به من خوش میگذره . مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره ، با اینکه قلبا راضی نبوده ، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره.
بالاخره ، زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت س.. و در حالیکه هر دو خسته بودند ، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو . زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم. غول میپرسه درس هم خوندین ؟ زن با افتخار میگه بله . هر دوی ما در رشتمون مدرک فوق لیسانس داریم. غول میپرسه چند سالتونه ؟ زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم . غول با تعجب میگه : هر دوتون 35 ساله اید. فوق لیسانس دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجود داره ؟! " متاسفم براتون"

   


نظرات()   


جدیدترین لینك ها ، مطالب و لوازم

مجموعه ای از نفیس ترین لینکها، مطالب ، لوازم و عکس های اینترنت

با کلیک در اینجا به کانال رسمی دختران شیک بپیوندید



با کلیک در اینجا به کانال رسمی دختران شیک بپیوندید



<